هستی و مدرسه

مدرسه رفتن هستی خدائیش داستانی شده که بیا و ببین هستی تا بیاد به مدرسه عادت کنه شد ایام محرم و تعطیلی بعد از اون شنبه که اومد بره مدرسه ای داد بیداد بر من رفت مدرسه دید معلمش نیومده ای خدااااااااااااااااااااااااگریهزنگ زدم به معلم که ببینم چرا نیومده دیدم وای بر من مادرش همونروز فوت کرده بود و این هفته رو نمیاد من هم به شهرام گفتم با جدیت تمام جلوی هستی بایسته و بهش توضیح بده که باباجون بلاخره من هم یکروز مریض میشم میمونم خونه همکارم جام میمونه و....  هستی رو به هر ترتیبی بود داد دست ناظم و تو این هفته دوروز پیش ناظم بود بدونه اینکه یکبار بره سر کلاس دو روز هم خودم مریض بودم موندم خونه هستی موند پیشم و نرفت مدرسه تو این دو روز به هیچ وجه بیرون نرفتم حوصله هستی هم حسابی سر رفته بود و بهم گفت باید فردا منو ببری مدرسه تعجب(من چقدر خوشحال شدمهورا)بعد بهم گفت فکرنکنی  میرم کلاس ها تا خانوم نیومده من نمیرم کلاس فقط فکرمیکنم شاید مدرسه نباشم  بهمون دوباره نذری شله زرد بدن من نباشم  ( هستی عاشقه شله زرده یکی از روزها بهشون شله زرد دادن فکر کرده همیشه از این خبرهاست)

ولی در کل هستی نسبت به روزهای اول خیلی فرق کرده الان هم مادر بیچاره معلمش فوت کرده انگار همه اینها تقدیر روزگار بود که دست به دست هم بدن تا هستی همه شرایط رو با هم درک کنه و دیگه کم کم بفهمه که مدرسه چه جایی و اونجا چه خبره .

تا اونجایی که فهمیدم چرا هستی از مدرسه استرس داره یکی اینکه هستی اصلا با بچه ها ارتباط نمیتونه برقرار کنه و دومی و مهمترینش این بوده که هستی خودشو دست کم گرفته بود و با توجه به اینکه انقدر بهش گفته بودیم تو بیسوادی فکر میکرد وقتی وارد مدرسه میشه باید سواد خوندن و نوشتن داشته باشه ولی حالا کم کم فهمید که نه بابا از این خبرا نیست همه بچه ها مثله خودش بیسوادن چشمک

و اما بگم از شیرین زبونیهاش تو ایام محرم و تعطیلات ....

یکی اینکه تو ایام عزاداری و محرم اومدیم تو چند روز تعطیلی نقاشی بکشیم هرچی دنبال مداد قرمز تو مداد رنگی گشتم پیدا نکردم همش بهم میگفت مامان چه اصراری داری رنگ قرمز کنی من اصلا دوست ندارم قرمزو گفتم چرا بهم نگفت تا اینکه یکروز رفت خونه مامانم با زن برادرم نقاشی کشیدن اون هم گفت مداد قرمزتو بده گفت : زن دایی از روزی که فهمیدم یزید امام حسین رو کشته دوره مداد قرمزو خط کشیدم ماچ

تازه علاوه بر اون تا به امروز اسمه خودشو هم عوض کرده بود و میگفت بهم بگید زینب من دوست ندارم اسمم هستی باشه .

هستی تا دیروز میگفت میخوام دکتر بشم ولی دیروز درحالی که دراز کشیده بود ( فقط میخوام تصور کنید) لنگها از بالای مبل به دیوار رسیده بود گفت : مامان من دوست ندارم بزرگتر شدم دکتر بشم گفتم چرا پس چیکاره میخوای بشی ؟ گفت میخوام منشی دکتر بشم گفتم چرا ؟ گفت : ااااااااا خیلی منشی ها زرنگن دکتر بدبخت زحمت بکشه مریضهارو عمل کنه پولهاشو حقوق بده به منشی من هم دوست ندارم دکتر بشم خنده

تا اطلاع ثانوی عکس ندارم چون روز عید غدیر توی پارک ساعی کیفمو که دوربین هم داخلش بود ازم زدن ( دزدیدن ) ناراحت

قربون شما تا بعدبای بای

/ 16 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیایش

خدا رو شکر که مشکل مدرسه رفتنش در حال حل شدنه. به امید خبرهای خوب و شنیدنی عزیزم![قلب]

مرد كوچك من

خودت شله زرد درست بكن بگوو از طرف مدرسه بهش بدن چه استدلالي داشته در مورد مدار قرمز و يزيد... بگو منشيها پولو براي دكتر جمع ميكنن اي بابالا امان از دين دزداي بي محل[زبان]

مامان ایلیا

سلام لیلا جون خدا رو شکر انگار کارا داره درست می شه . ناقلا حسابی غصه ات داد بعد با مدرسه کنار اومد. به هر حال خوشحال شدم به هر قیمتی بود فهمید باید بره مدرسه . قربونت برم که تو هم متوجه شدی منشی دکتر لنگ رو لنگ می ندازن و زور می گن ولی خاله تو منشی نشی فدات شم. قرمز رو هم با حال اومده بود. قربونش برم با تغییر اسمش . خوب دوست داره زینب صداش کنی مگه چیه . ببوسش

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم خانم دکتر هم اگه بشه دیگه نور علی نور هست. درآمدش از دکتر ومنشی بیشتره هاااااا.[قلب]

گــلی

همه لحظه های پایانی پاییزت ، پر از خش خش آرزوهای قشنگ .. یلدات مبارک عزیزمـ [بوسه]

گیلدا مامی نفس

[دلشکسته]جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد مامانی کجا بودی چرا دیگه پیشم نمیایی [گریه] اینخده دلم واست تنگ شده بود. گمت کرده بودم زود باش همین الانه به جای وبلاگ بالا و پایین زندگی که بستم این یکی رو لینک کن البته اگه تا حالا منو یادت مونده [دلشکسته]

مامان امیررضا

خداروشکر دیگه کم کم دارعه عادت میکنه منشی خانم ما. خالههههههه حقوق منشی کجا مال دکتر کجا عزیزم [عینک]اصلا بابا بیخیال بیا برو زن دکتر شو بشین تو خونه پول شوشور و خرجش کن بی دردسر [چشمک]

مامان ایلیا

چه جالب عجب بچه احساساتی از رنگ قرمز دیگه بدش اومده راستی اصلا مشخص نشد علتش چیه که هستی گلم اینقد مشکل داره با مدرسه شاید یه پیش زمینه بدی داشته البته ظاهرا داره کنار میاد انشا... همینطوره[ماچ][قلب]

Arsham

سلام و علیکممممممممم[هورا] خدارو شکر که کم کم عادت کرده به مدرسه.. هنوزم درگیر دکتر و منشی شدنی که خبری ازتون نیس..[چشمک]

گل دختر

کجایین لیلا جون ؟؟؟ هستی گلم خوبه؟؟؟ امیدارم هر جا هستید سلامت باشید....[قلب]