سلااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلامممممممممممممممممم به روی ماه همه عزیزان خصوصا عزیزانی که همیشه جویای احوال ما بودن بغلو ممنونم از دوستان عزیزی که با اس ام اس و کامنت خصوصی منو از راهنماییها و تجربیاتشون تنها نذاشتنماچ

قبل از هر چیز بگم که از روزی که هستی روانه پیش دبستانی شده من به اندازه چندسال پیر شدم .

بعد از اینکه یک هفته مرخصی گرفتم و هر روز با هستی به مدرسه میرفتم متوجه شدم که هستی هیچ وابستگی به  من نداره  و مشکش اینه که از کلاس و مدرسه میترسه و استرس داره .من هم دیدم بجز علافی برای من هیچ ثمری نداره و هستی منو میبینه و با وجود من بیشتر خودشو به دل دردو تهوع و قلب دردو کلیه دردو..... میزنه بهش گفتم دیگه نمیخواد بری مدرسه و مامان بزرگ هم دیگه اینجا زندگی نمیکنه و رفته مسافرت باید هر روز مثله من بیای اداره ،هر روز صبح ساعت شش و نیم بیدارش میکردم و  با خودم میوردمش اداره و بهش میگفتم نمیخواد بری مدرسه بی سواد بمون کم کم دیدم خود هستی هم خیلی بدش نمیاد و اصلا هم براش مهم نیست که همکارام میان بهش میگن چرا مدرسه نرفتی صبحها هم خیلی راحت با من میاد و تا عصر بدون هیچ خستگی کنار میز من میشینه و کم محلی من و همکارام هم تاثیری روش نداره .

جونم براتون بگه که بعد از مشاوره با چند تا از مشاوران کودک به این نتیجه رسیدیم که هستی هیچ مشکلی از لحاظ روحی نداره و تنها مشکلش این بود که چون با بزرگترها زندگی کرده نمیتونه با بچه ها ارتباط برقرار کنه و از اینکه نمیتونه با بچه های کلاس دوست بشه از مدرسه بدش میاد و استرس داره و دلش نمیخواد بره مدرسه .

مشاوره ها که باهستی صحبت میکردن مهربونی و محبت رو تو رفتارهای هستی احساس میکردن و براشون سوال بود که چرا نمیتونه با بچه ها ازتباط برقرار کنه من هم بهشون توضیح میدادم که هستی تو زمان خودش فقط با خواهر زاده ام که یکماه بزرگتر از خودش بوده همسن بوده و زیاد هم نمیدیش و بجز اون نه تو فامیل و نه تو دوست و آشنا ما بچه ای داشتیم که هستی حتی هفته  ای یکبار به اندازه چند ساعت ببینتشون و باهاشون بازی کنه تنها کسی که همبازی هستی بود مادرم و زن برادرم بود که هر روز می دیدتشون .

مشاورها ازش سوال میکردن هستی چرا مدرسه رو دوست نداری از چی مدرسه میترسی میگفت من بچه هارو دوست ندارم ولی سواد رو دوست دارم میخوام باسواد بشم .

حدود یکماه از مدرسه گذشت وقتی با خودم حساب کردم دیدم هستی بطور کامل سه روز هم نرفته بود مدرسه و این بیشتر منو زجر میداد تا هستی رو ،دیگه عالم و آدم نبود که بهم زنگ نزنن و از احوالات هستی نپرس من مونده بودم و یک عالمه سوال .

مشاورها بهم میگفتن خانم این بچه  هیچ وابستگی به شما نداره و علاوه بر اون نه از تاریکی میترسه نه  از کبریت ، چاقو و گاز و...  پس استرسش بی مورده هستی چون تا بحال به هیچ کلاس و مهدکودکی نرفته خودش رو از بچه ها جدا میدونه باید به زور هم که شده هستی رو به مدرسه ببرید و بهش بفهمونید که همه بچه ها مثل هم هستند و هیچ تفاوتی با هم ندارن هیچکدوم سواد ندارن و همه مثله تو فقط نقاشی و خمیر بازی بلدن تا هستی متوجه بشه که هیچ فرقی با بچه ها نداره .

یکروز هستی دختر یکی از همکارهام رو دید که همسن خودش بود و به مهد داخل کوچه اداره میرفت فرداش به من گفت مامان من میخوام برم مهد آوین من هم خوشحال شدم گفتم چه خوب دستشو گرفتم و بردمش مهدکودکی که آوین بود مدیر مهد از ما استقبال کرد و به هستی گفت حالا که اینجارو دوست داری برو کلاس آوین ، آوین جون رو هم صدازدن و گفتن بیا با هستی برو کلاس ولی هستی همونجا دوباره سفت ایستاد که من از فردا میام امروز میخوام بامامانم فقط برم کلاس رو ببینم بعد اومدیم تو دفتر نشستیم مدیر مهد با توجه به سابقه ای که داشت به من گفت خانم مقصر خودشما هستید و اگر هستی قراره از فردا بیاد این مهد شما نباید بیارینش هستی رو بسپرید به باباش تا با اون بیاد .هستی یک ذره که نشست تمامه کلاسهارو یواشکی برانداز کرد و جالبتر از اون وقتی دید بچه های پیش دبستانی لباس فرم تنشون نکردن براش اونجا خیلی بچگانه به نظر رسید من هم که اصلا راغب نبودم هستی به مهد بره چون اولین که هزینه خیلی سنگینی داشت بعد هم سال بعد دوباره من دچار همین اداو اطوارها بودم ولی با خودم گفتم اگه هستی راضیه اشکالی نداره از همه هست و نیستم میزنم و میارمش همین مهد .تا اینکه فردا شد و تن هستی لباس فرم نپوشیدم و دادمش دست شهرام و به شهرام گفتم از امروز هستی میره مهد و شما باید ببریدش بعد هستی کله سحر خونه رو گذاشت روی سرش که نه من دوست دارم مانتو بپوشم دلم نمیخواد مثله بچه کوچولوها باشم اونجا همه بچه کوچولوها میرن شهرام هم گفت باشه اداره مامانت هم که نمیذارن دیگه صبحها بری ( چون یکی از همکارام در قالبه مدیر یکروز اومد جدی منو دعوا کرد که چرا بچه ات رو از صبح تا عصر میاری اینجا  من از دوربین دیدم )چیکار میخوای بکنی گفت میرم مدرسه فقط ببینید امروز اون خانوم که من دوست دارم هست یانه ( معلمش یکروز تو هفته آف هست و هستی اون یکی معلمه رو دوست نداره چرا چون بنده خدا آرایش و جینگیل منگیل نمیکنه ) دیگه از اون روز سپردمش به شهرام ، شهرام من و هستی رو صبح میاره منو سر کوچه اداره پیاده میکنه من هم رو دلم سنگ گذاشتم و به گریه اش توجه نمیکنم بعدش هم میبرتش میده دست معلمش و هزارتا اولتیماتوم بهش میده ظهرها که میرم دنبالش مدیر و ناظمش بهم میگن فعلا فقط با معلم هستش و کنار  دستش میشینه و هرجا حتی توالت هم معلم میره هستی باهاش میره با امروز بعد دوماه هستی چهار روزه که میره مدرسه و ظهر من میرم دنبالش تا ببینیم بعدش چی میشه ........

نتیجه اینکه هستی ارتباط با بچه ها نمیتونست برقرار کنه و اگر هم دلش میخواست  چون گریه زاری میکرد دلسوزی های بیخود من بیشتر باعث شد که از مدرسه زده بشه چون بیش از حد باهاش راه میومدم حالا با یک بابای خشن همراهه بابایی که تو این دوماه حتی یکبار هم بهش نگفت چرا مدرسه نمیری ولی الان دیگه جلسه اولیا و مربیان هم میگه بابام بیادتعجب 

مرسی از همه شما که صبوری کردید و زندگی نامه به مدرسه رفتن هستی رو خوندید به نظرتون فکر میکنید هستی عادت به مدرسه و معلمها و محیطش میکنه ؟ یا اینکه من دوباره سال بعد از این برنامه ها دارم ؟

روز قشنگ برفیتون بخیر

پی نوشت :

درضمن روز سی ام آبان ماه تولد پنج سالگی وبلاگم بود که یادم رفت بیام تبریک به خودم بگم که پنج سال با شما بودن چه ثمره هایی که برای من نداشت همتون رودوست دارم قلبماچ 

/ 22 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پونه صادقی

سلام خوبین خوشین حالی از ما نمیپرسین باشه ؟؟؟؟؟

مرضیه

محرم آمد و دلها غمین شد / غم و عشق وبلا با هم اجین شد حسین آماده بهر جانفشانی است / دوباره فاطمه قلبش حزین شد با پست محرم به روزم

مینا مامان کیها ن

سلام مامان هستی جون ....این کار هستی که به معلم چسبیده منو یاد کیها ن انداخت که یک سال و اندی آویزون خانم معلم بودو خانم معلم می رفت دستشوئی اینم پشت در کشیک می داد تا از دستشوئی در بیاد ....نگران نباش ....ولی همون جوری که گفتم باید یکی دو تا از همکلاسی هاش رو پیدا کنین و به خونه اونها رفت و آمد کنین ...خیلی این کار موثره ..حالا از مدرسه چی می گه به نظرش خوب هست یا نه ؟

نیایش

عزیزم خدا رو شکر. از روحیه اش هم بگو. شاد باشید.[قلب]

فریبا

سلام عزیزم الهی الهی چقدر اذیت شدی نگران نباش همیشه هم مهربانی و دلسوزی جواب درستی نمیده گاهی یه کم اخم و جدیت خیلی بیشتر میتونه کار ساز باشه درست میشه اون میبینه با این گریه و بهونه ها نتیجه میگیره پس ادامه میده خب نسبت به گریه هاش بی توجه ایشالا که درست میشه گلم غصه نخور[قلب] تولد پنج سالگی وبت هم مبارک گلم

نرگس

سلام به مادر مهربون این خانوم کوچولو...[ماچ][قلب] من نرگسم...برای بچه ها و بقیه توی وبلاگم مینویسم...شما رو هم دعوت میکنم به شهر فرشته ها...اگه دوست داشتین در شهر فرشته ها به روتون بازه...بفرمایین...[ماچ][گل][قلب] انشاالله مشکل هستی کوچولو هم حل بشه[ماچ] ایام ماه محرم رو هم بهتون تسلیت میگم[گل]

سپيده عمه آريانا

سلام ليلا جون خوبيد 5 سالگي وبلاگتون مبارك باشه . انشااله كه هميشه پر از خاطرات شاد و ماندگار باشه . اميدوارم كه خيلي هستي گلم تو مهد اوقات خوشي رو داشته باشه و شور و اشتياقش نسبت به اون محيط روز به روز بيشتر بشه . صورت ماه گلكم رو ببوسيد[ماچ][بغل][قلب][گل]

نیایش

عزیزم ازت بی خبرم . از هستی عزیز بگو. من که این روزها زیاد ...![قلب]

شکیلا

سلام عزیزدلم ببخشید که من یه مدت نبودم دلم برای شما و هستی جونم خیلی تنگ شده بود [قلب][قلب][قلب][ماچ]