شب یلدا رو به اتفاق شهرام و هستی در شرایطی که مادرشوهرم در بیمارستان به سر میبرد و شهرام هم زیاد حس وحال نداشت فقط بخاطر دل کوچیک هستی که خیلی ذوق داشت و تو مدرسه هم ازشون عکس انداخته بودن و همش به من میگفت من باید مثله مدرسه میز بچینم برگزار کردیم.فردای آنروز که پنجشنبه و جمعه بود گذشت تا اینکه ساعت 5 صبح شنبه گوشی شهرام زنگ خورد که زود پاشو بیا بیمارستان شهرام هم رفت و بعدش من باهاش تماس گرفتم و درکمال ناباوری فهمیدم که مادرشهرام در سن 52 سالگی فوت کرد این در صورتی بود که مادرشوهرم از 25 سالگی دیابت گرفته بود و چند ماه یکبار میرفت بیمارستان برای تنظیم قند خونش این دفعه هم با پای خودش فردای روز عاشورا رفت بیمارستان که چکاب بشه ولی اونجا بهش گفتن سینوسهات چرک کرده و زود باید بستری بشی و از اونجایی که دیابت داشت و قندش هم خیلی بالا بود هیچ آنتی بیوتیکی روش اثر نداشت چون ممکن بود بینایش رو از دست بده ناچارا تصمیم گرفتن که عملش کنن و سینوسها رو به گفته خودشون دربیارن وقتی بنده خدارو میبرن اتاق عمل چون تابحال اتاق عمل نرفته بود و بیماریش فقط دیابت بود ترسید و همونجا سکته کرد ولی بهرحال دوروز بعد عملش کرد و سینوسهارو دراوردن ولی اون سکته باعث شده بود که یک طرف بدنش لمس بشه حتی دهنش کج بشه بعد از اون هر روز حالش بدتر میشد آمپولهایی رو براش تهیه کرده بودن آنتی بیوتیک قوی بود چون بعد ازاون سکته خون هم لخته شده بود در مغزش وقتی میان بهش آمپول رو تزریق کنن خیلی خیلی بهش فشار میاد و در جا سنکوب میکنه و از دست میره .
مادرشوهرم تهران زندگی میکرد ولی چون همه فک و فامیلش شمال( مازندران) بودن و خودش هم خونه با امکانات کامل داشت وصیت کرده بود که شمال دفنش کنن و همه مراسمش هم همونجا برگزار بشه .شهرام هم بچه اولشه و بجز اون دوتا پسر دیگه که یکیش مجرده و یک دخترداره که ازخدا میخوام که به دخترش صبر بده چون خیلی خیلی مادرو دختر بهم وابسته بودن .
و اما هستی نازنین من که این دومین تجربه مرگ تو زندگیش بود یکی مرگ پدرم که در سن سه سالگی هستی بود که خیلی هم روش تاثیر گذاشت و یکسال من چه سختیهایی که نکشیدم تا هستی از اون حالو هوا دربیاد و بعدیش هم مرگ مادرشوهرم بود و هستی حساس من اینروزها خیلی احساس ترس میکنه و همش میگه میترسم دلم هم برای خودم هم برای هستی میسوزه، خودم چون تو این چهارماه انقدر زحمت کشیدم تا هستی به مدرسه عادت کنه و همه پنبه هایی که رشتم پاره شد و دوباره روز از نو روزی از نو .هستی تا بیاد به مدرسه عادت کنه مادر معلمش فوت کرد بعد مادرشوهرم یعنی واقعا خودم هم دیگه موندم فقط توکل میکنم به خدا و از خدا میخوام که اول به خودم و بعد به هستی صبر بده .از شما هم خواهش میکنم برامون دعا کنید و انرژیهای مثبتتون رو همچنان برامون بفرستید .
قربون همه شما تا بعد


مدرسه رفتن هستی خدائیش داستانی شده که بیا و ببین هستی تا بیاد به مدرسه عادت کنه شد ایام محرم و تعطیلی بعد از اون شنبه که اومد بره مدرسه ای داد بیداد بر من رفت مدرسه دید معلمش نیومده ای خداااااااااااااااااااااااا
زنگ زدم به معلم که ببینم چرا نیومده دیدم وای بر من مادرش همونروز فوت کرده بود و این هفته رو نمیاد من هم به شهرام گفتم با جدیت تمام جلوی هستی بایسته و بهش توضیح بده که باباجون بلاخره من هم یکروز مریض میشم میمونم خونه همکارم جام میمونه و.... هستی رو به هر ترتیبی بود داد دست ناظم و تو این هفته دوروز پیش ناظم بود بدونه اینکه یکبار بره سر کلاس دو روز هم خودم مریض بودم موندم خونه هستی موند پیشم و نرفت مدرسه تو این دو روز به هیچ وجه بیرون نرفتم حوصله هستی هم حسابی سر رفته بود و بهم گفت باید فردا منو ببری مدرسه
(من چقدر خوشحال شدم
)بعد بهم گفت فکرنکنی میرم کلاس ها تا خانوم نیومده من نمیرم کلاس فقط فکرمیکنم شاید مدرسه نباشم بهمون دوباره نذری شله زرد بدن من نباشم ( هستی عاشقه شله زرده یکی از روزها بهشون شله زرد دادن فکر کرده همیشه از این خبرهاست)
ولی در کل هستی نسبت به روزهای اول خیلی فرق کرده الان هم مادر بیچاره معلمش فوت کرده انگار همه اینها تقدیر روزگار بود که دست به دست هم بدن تا هستی همه شرایط رو با هم درک کنه و دیگه کم کم بفهمه که مدرسه چه جایی و اونجا چه خبره .
تا اونجایی که فهمیدم چرا هستی از مدرسه استرس داره یکی اینکه هستی اصلا با بچه ها ارتباط نمیتونه برقرار کنه و دومی و مهمترینش این بوده که هستی خودشو دست کم گرفته بود و با توجه به اینکه انقدر بهش گفته بودیم تو بیسوادی فکر میکرد وقتی وارد مدرسه میشه باید سواد خوندن و نوشتن داشته باشه ولی حالا کم کم فهمید که نه بابا از این خبرا نیست همه بچه ها مثله خودش بیسوادن 
و اما بگم از شیرین زبونیهاش تو ایام محرم و تعطیلات ....
یکی اینکه تو ایام عزاداری و محرم اومدیم تو چند روز تعطیلی نقاشی بکشیم هرچی دنبال مداد قرمز تو مداد رنگی گشتم پیدا نکردم همش بهم میگفت مامان چه اصراری داری رنگ قرمز کنی من اصلا دوست ندارم قرمزو گفتم چرا بهم نگفت تا اینکه یکروز رفت خونه مامانم با زن برادرم نقاشی کشیدن اون هم گفت مداد قرمزتو بده گفت : زن دایی از روزی که فهمیدم یزید امام حسین رو کشته دوره مداد قرمزو خط کشیدم 
تازه علاوه بر اون تا به امروز اسمه خودشو هم عوض کرده بود و میگفت بهم بگید زینب من دوست ندارم اسمم هستی باشه .
هستی تا دیروز میگفت میخوام دکتر بشم ولی دیروز درحالی که دراز کشیده بود ( فقط میخوام تصور کنید) لنگها از بالای مبل به دیوار رسیده بود گفت : مامان من دوست ندارم بزرگتر شدم دکتر بشم گفتم چرا پس چیکاره میخوای بشی ؟ گفت میخوام منشی دکتر بشم گفتم چرا ؟ گفت : ااااااااا خیلی منشی ها زرنگن دکتر بدبخت زحمت بکشه مریضهارو عمل کنه پولهاشو حقوق بده به منشی من هم دوست ندارم دکتر بشم 
تا اطلاع ثانوی عکس ندارم چون روز عید غدیر توی پارک ساعی کیفمو که دوربین هم داخلش بود ازم زدن ( دزدیدن ) 
قربون شما تا بعد


