شیرین زبون مامان و بابا

این شیرین زبونه مامان و بابا رو که میبینید یکی از آخرین روزهای بهار قدم رو چشم مامان و باباش گذاشت و بهشون نوید بهاره همیشگی رو داد میدونید اونروز چه تاریخی بود صبح روز یکشنبه 28/3/1385

چهارشنبه شام ما رفتیم خونه عمه هستی و تا ظهر جمعه اونجا بودیم به هستی که خیلی خوش گذشت و حسابی دلی از عزا دراورد چون عمه جون خیلی پی دلش میرفت و این هم عکسی که تو خونه عمه جون انداخته این لباس محلی رو مادرشوهرم هم برای عمه دوخته هم برای هستی هردوشون اون شب تنشون کردن و من ازشون عکس انداختم اون کوزه ای رو هم که میبینید تو دسته هستی است ماله صدساله پیشه مادربزرگ شهرام ماست و شیر میرخت توش .

    

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط لیلا مامان هستی هرچي تو ذهنته بنويس=) |

هستی یکی دو هفته هستش که شدیدا افتاده به سرفه،قبلش فکر کردم حساسیته ولی وقتی بردمش دکتر، دکتر گفت که خروسک گرفته و زمان میبره تا خوب بشه خلاصه این چند وقته حسابی منو درگیر خودش کرده و از اداره یا زود رفتم خونه یا دیر اومدم یا مرخصی گرفتم دیروز هم خونه بودم صبح که پاشد منو دید گفت : امروز هم تعطیلی  گفتم : آره گفت : من میخوام برم مهدکودک دلم برای دوستام تنگ شده گفتم: باشه بذار صبحانه بخوریم داروهاتو بخور باهم میریم مهدکودک دوستاتو ببین بعدش برمیگردیم خونه . خلاصه یک جعبه شیرینی خریدیم و راهی مهدکودک شدیم وقتی به در مهدکودک رسیدیم  معاون مهدکودک تا هستی رو دید ازش استقبال کرد و گفت هستی جون کجا بودی دلمون برات تنگ شده بود هستی هم که جعبه شیرینی تو بغلش بود یک سلام زیر زبونی به معاون کرد و بدو بدو سرشو انداخت پایین رفت سمت کلاسش و من هم رفتم نشستم تو دفتر ۵ دقیقه بعد هستی با جعبه خالی شیرینی اومد به دفتر  منو میگی تعجبخجالتخیلی صریح هم برگشت گفت : مامان شیرینی رو به همه بچه ها پشخ (پخش )کردم و به همشون گفتم دوتا دوتا بردارید نیشخندخنده( درحقیقت من هم دلم میخواست بچه ها فیض ببرن ) نیشخند ٢ ساعتی تو مهدبودم هستی هم سرکلاس بود ساعت ١٢ باید بهش دارو میدادم صداش کردم و گفتم بیا بریم داروهاتو باید بخوری تو راهه مهدکودک بهم برگشت گفت : مامان دوست داری من بیسواد بشمتعجب گفتم : نه  با عصبانیتعصبانی تو خیابون وایستاد که آره آره میخوای من بیسواد بشم الان دوستام همه درس بیشتر یاد گرفتن من بلد نیستم  من هم برگشتم گفتم از کجا فهمیدی اونا بیشتر درس یاد گرفتن .گفت : آخه اونا داشتن شعری رو که میخوندن من بلد نبودم به خاله مریم گفتم من بلد نیستم بخونم گفت : چون نیومده بودی مهدکودک بعد هم تند تند پشت سرهم میگفت : میدونی چی یاد گرفته بودن من هم گفتم : نه بگو 

من گلهارو می بینم

حس بینایی دارم  

من گلها را می بوام (می بویم )

  حس بوآیی (بویایی )دارم

می چسمم ( می چشم ) مزه هارو

 حس چسمایی ( چشایی) دارم

بقیه اش رو چون بلد نبود بهش احساسه بیسوادی دست داده بود.

بعد تو خیابون لج کرد گریه گریه که بقیه هم داره من بلد نیستم من هم با هزار تا دوزو کلک بردمش خونه تاشب همین یک قسمت رو تکرار میکرد : من گلهارو می بوام   حسه بوآیی دارم قهقهه

------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شهرام به هستی لقب برفی داده بهش میگه برفی بابا ( چون پوستش از شهرام سفیدتره ) اون شب داشت فیلمه بقوله هستی به تو تا کجایم(به کجا چنین شتابان) رو میداد به اون پسر کوچیکه که میگن زغاله بابا شهرام هم به وجد اومد به هستی گفت تو برفی بابایی، هستی هم برگشت گفت مامان چی : گفت مامان زغاله باباست بعد از چند دقیقه شهرام سرش تو یخچال بود هستی به من گفت : مامان بابا چیه ؟ تا من بیام چیزی بگم شهرام گفت : بابا زحمت کشه خونه است ، بابا زجرکشه خونه است هستی هم برگشت گفت : چقدر خوب بابا دستکشه خونه است قهقههقهقهه 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط لیلا مامان هستی هرچي تو ذهنته بنويس=) |